وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم .
.
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روزمبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست .
.
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درستمثل همین روزهای ماست .
.
اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد .
.
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها .
.
هر روز ِ بی تو روز مباداست آینه ها در چشم ما چه جاذبه ایدارند آینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند آه! دیوارهای تو همه آینه اند آینه های من همهدیوارند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 8:57  توسط مسلم
|
بعدشم راستی ولنتاينتون مبارک ، درسته که ما جشن های خوب و اصيل خودمون رو فراموش کرديم ولی در هر صورت ، زير سايه حق سلامت و شاد و با عشق زندگی کنيم و قدر اين روز ها رو بدونيم.
.
.
.
.
حرف زياده و وقت کم...........
موفق و مستدام باشيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:11  توسط مسلم
|
زمانی که اندوه من به دنيا آمد...........
هنگامی
که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش
داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار
از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را
هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده
بود. هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب
هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه
گویا شده بود. هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره
هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ
هامان پر از یادهای شگفت. هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را
با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند
کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از
داشتن او سر فراز بودم. ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و
من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم. اکنون هر گاه سخن می
گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند. هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن
نمی آیند. هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند. فقط در خواب
صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش
مرده است. .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:58  توسط مسلم
|
گل سرخی برای محبوبم..........
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس
ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي
انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي
پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود
اما قلبش را مي شناخت
دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او
آغاز شده بود. از يک
کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان
خود را شيفته و مسحور
يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت
هايي با مداد که در
حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني
هشيار و درون بين و باطني
ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب
کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي
نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني
دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از
او در خواست کرد که به نامه نگاري
با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد
تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم
عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به
تدريج با مکاتبه و نامه
نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي
بود که بر خاک قلبي
حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن
کرد. "جان" در خواست
عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد
. به نظر "هاليس" اگر "جان"
قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي
او چندان با اهميت
باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد
آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات
خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .
هاليس نوشته بود: "تو
مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.".
بنابراين راس ساعت
بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که
قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7
چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان
" بشنويد: " زن جواني
داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي
طلايي اش در حلقه هايي
زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ
آبي گل ها بود و در لباس
سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي
اراده به سمت او گام بر
داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر
روي کلاهش ندارد.
اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم
گشوده شد اما به
آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟"
بي اختيار يک قدم به او نزديک
تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر
آن دختر يستاده بود.
زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش
جمع شده بود . اندکي
چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته
بودند. دختر سبز
پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي
قرار گرفته ام از طرفي
شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و
از سويي علاقه اي عميق
به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به
ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که
بسيار آرام وموقر به
نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي
درخشيد. ديگر به خود
ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که
در واقع نشان معرفي
من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در
کار نخواهد بود. اما
چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي
گرانبها که مي
توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام
خم شدم وکتاب را براي
معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع
به صحبت کردم از تلخي
ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان
بلا نکارد" هستم وشما هم
بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما
بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا
به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده
شد و به آرامي گفت"
فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس
سبز به تن داشت و هم
اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي
کلاهم بگذارم وگفت اگر
شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در
رستوران بزرگ آن طرف
خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي
يک قلب تنها زماني
مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه
کسي هستي؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:35  توسط مسلم
|
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند ... آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ... زن جوان: یواش تر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری ... زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی ... مرد جوان: مرا محکم بگیر ... زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه. . . . روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. . . . در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .......
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:49  توسط مسلم
|
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:27  توسط مسلم
|
درد و دل با خداوند مهربان ...
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي
ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن
لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر
من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون
عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي
کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور
باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش
نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به
ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،
بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي
چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز
گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد
بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:21  توسط مسلم
|
چند روزه بد جوری دلم هوای امام رضا(ع) رو کرده............
باز هم می آیم آقا عاشقانه سوی تو
مینشینم زیر ایوان طلا پهلوی تو
دسته دسته درد ها را با کبوتر های صحن
میدهم پرواز و می آیم شتابان سوی تو
آقا دیگه تنهای تنهایم جز به تو به کی بگم غم هایم
آقا میدونی من گنه کارم از تو امید شفاعت دارم
این منو این چشمهای منتظر تا آسمان
این تو و صد ها دخیل بسته بر گیسوی تو
آنقدر می آیم و ...
آنقدر می آیم و ....
با دست خالی می روم ...
عاقیت گل میکند ...
عاقبت گل میکند چشمان من از روی تو ....
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:18  توسط مسلم
|
نامه ی خدا به بنده اش...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم ؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني ، حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني . اما متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي . وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي : سلام ؛ اما تو خيلي مشغول بودي . يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني . بعد ديدمت که از جا پريدي . خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني ؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي . تمام روز با صبوري منتظر بودم . با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني . متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني ، سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري . بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي . نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني ؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي ، شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي . موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي خسته بودي . بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي . اشکالي ندارد . احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام . من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني . حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر يک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...
دوست و دوستدارت:خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:3  توسط مسلم
|
سلامت می کنم و آنجا که من و تو یکی هستیم را گرامی می دارم، ... آنجا که من و تو یکی هستیم سکوت کن و دل بسپار، چه اهمیت دارد که کیست که می نویسد و کیست که می خواند؟ چه اهمیت دارد که من کجا هستم و تو کجا؟ چه اهمیت دارد که من به چه باور دارم و تو به چه؟ بی هیچ نام، بی هیچ مکان، بی هیچ قبیله، بی هیچ قضاوت ... آزاد و نا محدود، بی هر فرم و قالب ... این قید و بندهای زمینی را، این طبقه بندی های نفسانی را کنار بزن، نام را، مکان را، باور را، و هر تفاوتی را ... با ذهنی آرام ... بنشین و بشنو، می خواهم برایت بگویم ........ از خودم ... از اینجا.... نگو گفتني ها شنيده شده ، من هنوز هم از اي واي ها و از تمام هراسها و فردا مي ترسم و گفتنی ها دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:1  توسط مسلم
|
گله
از یار دل آزار
ای
گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
رحم
بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما
اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود
همچو
گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟
هر
زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع
با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟
شب
به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه
جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود
تشنه
ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری
جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه
کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این
ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان
من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم
امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن
اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون
شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی
هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از
غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از
جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟
نخل
نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است
جان
من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است
بالب
همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی
شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از
غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون
دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز
مکن
آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه
ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده
پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
چند
صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟
صد
دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟
دور
دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس
چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من، این روشی نیست که نیکو باشد
از
چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟
چیست
مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟
حرف
زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟
که
تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟
چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟
درد
من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند
مسکنم ساکن
صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم، همه
کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند
چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو
با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی
از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این
بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف
کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم
چند
در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند
پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟
میروم
تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
چین بر ابرو
زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم
حرف نا گفتن
و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم
الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟
کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟
اینهمه
جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران
راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف
بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر
آنچنان باش
که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز
جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه
ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:7  توسط مسلم
|
ناله ی مرغ سحر
ای مرغ سحر، حسرت بستان که داری؟
این ناله به اندازه ی حرمان ِ که داری؟
ای خشک لب بادیه، این سوز جگر تاب
در آرزوی چشمه ی حیوان ِ که داری؟
ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحت
از زخم مغیلان بیابان ِ که داری؟
پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدت
امید نم از چشمه ی حیوان ِ که داری؟
ای شعله ی افروخته، این جان پر آتش
تیر از اثر جنبش دامان ِ که داری؟
ما خود همه دانند که از تیرِ که نالیم
این ناله تو از تیزی مژگان ِ که داری؟
وحشی، سخنان تو عجب سینه گداز است
این گرمی طبع از تف پنهان ِ که داری؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:38  توسط مسلم
|
چارلی چاپلین یا فرج الله صبا...مسئله این نیست!
کمتر کسي پيدا مي شه که نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش رو نخونده باشد. « دخترم جرالدين ! اينجا شب است. همه سربازان بي سلاح خفته اند...»
راست و دروغش به عهده راوی اما جایی خوندم :
"حالا اگر بگويند نويسنده واقعي اين نامه سي سال است که فرياد مي زند اين نامه را من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نمي کند چه حالي به شما دست مي دهد؟ فکر مي کنيد واقعيت ندارد؟ ديگراني مثل شما هم سي سال است به فرج الله صبا نويسنده واقعي اين نامه همين را مي گويند ......."
دوس داشتی اینجا میتونی ماجرا رو دنبال کنی اما مواظب باش زیاد دنبال نکنی سرت گیج بخوره...کاری ندارم چارلی نوشته یا عمو فرج ولی یه قسمتش رو هر وقت میخونم این موهای لعنتی به بدن حساسم!! سیخ میشه:
گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن
....
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد...من نیز یکی از اینان بودم من طعم گرسنگی را چشیده ام...من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گردی را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه رهگذر خود خواهی آن را میخشکاند احساس کرده ام با این همه من زنده ام و از زنگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرف زد...
دختر م ....................................
باز مخم هنگ کرد فرج بوده یا چارلی مهم نیس مهم رقص کلمه ها رو کاغذه و مهم آهنگ کلمات و ور رفتن
با مغزه و روح آدمه...
تا ب عد...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:17  توسط مسلم
|
شفتالو : دوسم داری؟
خرمالو : آره!
ـــــ : چندتا؟
ـ-ـ- : دوس داشتن که تا نداره عزیزم!
شفتالو لپاش قرمز شد.
خرمالو موبایلش رو خاموش کرده بود!
از هم که جدا شدن موبایلش رو روشن کرد ...۲تا میس کال داش...(آلبالو...زردآلو)!
هلو مسیج زده بود خیلی بدی خرمالو اصن نمیخوام بات قرم! ایش آیکونه (قهرکردنم آخر مسجش بود)!
خرمالو یه دربس گرف دیرش شده بود مخه یه گیلاسو زده بود باش قرار داش.
پ.ن : یه چندتا فیلم ایرانی گرفتم از سوپری سر کوچه ممدآقا نیگاشون که کردم این دیالوگ و صحنه سازی طلایی اومد به ذهن درگیرم البته هنوز دکوپاژ نشده!! میزونش که کردم تحویل خانه سینما میدم!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:15  توسط مسلم
|
نیایش
نور را پیمودیم .دشت طلا را در نوشتیم.
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم.
کنار شن زار افتابی سایه بار ما را نواخت.درنگی کردیم.
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم.
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شکافت.زهره را دیدیم و به ستیغ برامدیم.
اذرخشی فرود امد و ما را در نیایش فرو دید.
لرزان گریستیم.خندان گریستیم.
رگباری فرو کوفت:از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت.سر به ابی اسمان سودیم و در خور اسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم.لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.
سکوت ما بهم پیوست و ما "ما" شدیم.
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.
افتاب از چهره ی ما ترسید.
در یافتیم و خنده زدیم.
نهفتیم و سو ختیم.
هر چه بهم تر تنها تر.
از ستیغ جدا شدیم.
من به خاک امدم و بنده شدم.تو بالا رفتی و خدا شدی.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:16  توسط مسلم
|
همین الان که چشمات داره دنبال کلمه بعدی نوشته من میره سمت چپ مونیتورت :
یه نفر : منو نکش!
یه نفر خودش رو کشت!
سلام اینجا دنیا است صدا و سیمای همه گرفته!
یه نفر : پس کو خدا؟!
یه نفر : خدایا شکر!
سلام اینجا دنیا است صدا و سیمای همه حیرون!
۱ سال بعد
نه....همیشه!
خدایا شکرت...
خدایا کجایی؟
....خدا؟ نیست!!
ما ها همه نویسنده و گوینده و بازیگر و ما ها همه مجری!
لوکیشن : همه جا
دیالوگ : همه چی
میزانسن : همه جور آروم ...شلوغ...ساکت...خراب...درست
چی ساختیم؟ همه چی داریم ...اسمش رو گذاشتیم زندگی هر مدلی که دوست داریم نمایشش میدیدم!
میسازیم و میذاریمش واسه اکران (نمایش!!) عمومی
بعضی هامون واسه خودمون میسازیم بعضی هامون نمره میخوایم!
سلام اینجا دنیا !!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:25  توسط مسلم
|
داریوش
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد ،یاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا، با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشمام به حال من گریه کنند
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوب من ، خیلی زود مثل یه خواب تموم شدند
حالا باید سر رو زانوم بذارم ، تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره ، مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه ، چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدند ، زیر اون ابرای سنگی کشیدند
همه جا رنگ سیاه ماتمه ، فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشماش کوره، نمیبینه
زخم خنجرش میمونه رو سینه ، لب بسته ، سینه ی غرق به خون
قصه ی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:25  توسط مسلم
|
امام حسين (ع) و ياران او
امام حسين (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجري در مدينه به دنيا آمد. رسول خدا (ع) نام اين فرزند زهرا (س) را حسين نهاد وي مورد علاقه شديد پيامبر خدا(ص) بود و آن حضرت دربارة او فرمود: «حسين مني و انا من حسين....» و در آغوش پيامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش ساله بود در دوران پدرش علي بن ابي طالب (ع) نيز از موقعيت والايي برخوردار بود، علم، بخشش، بزرگواري، فصاحت، شجاعت، تواضع، دستگيري از بينوايان، عفو و حلم و .... از صفات برجسته اين حجت الهي بود. در دوران خلافت پدرش در كنار آن حضرت بود و در سه جنگ «جمل»، «صفين» و «نهروان» شركت داشت.پس از شهادت پدرش كه امامت به حسن بن علي (ع) رسيد همچون سربازي مطيع رهبر و مولاي خويش و همراه برادر بود پس از انعقاد پيمان صلح (صلح امام حسن (ع) با معاويه حاكم شام) با برادرش و بقيه اهل بيت (ع) از كوفه به مدينه آمدند. با شهادت امام مجتبي (ع) در سال 49 يا 50 هجري (كه به دست همسرش جعده، دختر اشعث بن قيس الكندي مسموم شد و پس از چهل روز به شهادت رسيد. معاويه با توطئه به ازدواج درآوردن يزيد با جعده اين كار را تدارك ديد). بار امامت به دوش سيدالشهدا قرار گرفت. در آن دوران ده ساله كه معاويه بر حكومت مسلط بود، امام حسين (ع) همواره يكي از معترضين سرسخت نسبت به سياستهاي معاويه و دستگيريها و قتلهاي او بود و نامه هاي متعددي در انتقاد از رويه معاويه در كشتن حجربن عدي و يارانش و عمروبن حمق خزاعي كه از وفاداران به علي (ع) بودند و اعمال ناپسند ديگر او نوشت. در عين حال حسين بن علي (ع) يكي از محورهاي وحدت شيعه و از چهره هاي برجسته و شاخصي بود كه مورد توجه قرار داشت و همواره سلطه اموي (حكومتي كه از سال 41 هجري با معاويه اولين خليفه اموي شروع مي شود و تا سال 132 هجري ادامه مي يابد) از نفوذ شخصيت او بيم داشت با مرگ معاويه در سال 60 هجري يزيد به والي مدينه نوشت كه از امام حسين (ع) به نفع او بيعت بگيرد اما سيدالشهداء كه فساد يزيد و بي لياقتي او را مي دانست، از بيعت امتناع كرد و براي نجات اسلام از بليه سلطه يزيد كه به زوال و محو دين مي انجاميد، راه مبارزه را پيش گرفت از مدينه به مكه هجرت كرد و در پي نامه نگاريهاي كوفيان و شيعيان عراق با آن حضرت و دعوت براي آمدن به كوفه آن امام ابتدا مسلم بن عقيل را فرستاد و نامه هايي براي شيعيان كوفه و بصره نوشت و با دريافت پاسخ كوفيان در بيعتشان با مسلم بن عقيل در روز هشتم ذيحجه سال 60 هجري از مكه به سوي عراق حركت كرد. پيمان شكني كوفيان و شهادت مسلم بن عقيل، اوضاع عراق را نامطلوب ساخت و سيدالشهدا كه همراه خانواده، فرزندان و ياران به سوي كوفه مي رفت، پيش از رسيدن به كوفه در سرزمين «كربلا» در محاصره سپاه كوفه قرار گرفت. تسليم نيروهاي يزيد نشد و سرانجام در روز عاشورا در آن سرزمين، مظلومانه و تشنه كام، همراه اصحابش به شهادت رسيد. از آن پس كربلا كانون الهام و عاشورا سرچشمه قيام و آزادگي شد و كشته شدن وي سبب زنده شدن اسلام و بيدار شدن وجدانهاي خفته گرديد.
.
خون او تفسيراين اسرار كرد ملت خوابيده را بيدار كرد
ـ اصحاب شهادت طلب و با وفاي سيدالشهداء(ع) نمونه بارز آگاهي، ايمان، شجاعت و فداكاري بودند .... آنان كه در ركاب سيدالشهداء به فيض شهادت رسيدند جمعي از بني هاشم بودند. جمعي از مدينه با آن حضرت آمده بودند، برخي در مكه در طول راه به وي پيوستند. برخي هم از كوفه توانستند به جمع آن حماسه سازان شهيد بپيوندند. كساني هم در راه نهضت حسيني، پيش از عاشورا شهيد شدند،كه آنان نيز جزء اصحاب او به شمار مي آيند. (چون مسلم بن عقيل و قيس بن مسهر صيداوي و ...) ـ مدت قيام امام حسين (ع) از روز امتناع از بيعت با يزيد تا روز عاشورا 175 روز طول كشيد (12 روز در مدينه، 4 ماه 10 روز در مكه، 23 روز در بين راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا از 2 تا 10 محرم)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:36  توسط مسلم
|
سلام بر شیعیان
سلام برحسین و عباسش(ع)
سلام بر سجاد و سجده هایش
سلام بر علی اکبر و جوانیش
مختصري از زندگينامه امام حسين ( عليه السلام )
نام : حسين (سومين امام كه به امر خداوند تعيين شده است ) كنيه :ابو عبد اللّه
لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى ، زكى پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع ) مادر: حضرت فاطمه (س ) تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى مكان ولادت : مدينه مدت عمر : 57 سال علت شهادت : پس از روى كار آمدن يزيد، امام كه او را نالايق ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند. قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها) زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى مكان شهادت و دفن : كربلا
سال از دوران كودكى را در زمان حيات پر بركت رسول خدا (ص ) سپرى نمود. او شجاعترين امت حضرت محمد (ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص ) و حضرت على (ع ) در ايشان جمع بود. خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم امام حسين (ع ) استجابت دعا را قرار داده است . پيامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسينا يعنى : خداوند دوست ميدارد كسى را كه حسين را دوست بدارد. پيامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسين پيشوايان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و يا نگيرند. پس از شهادت امام حسن (ع ) در سال 50 هجرى ، امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. معاويه پس از بيست سال حكومت ظالمانه و قتل و كشتار شيعيان به ويژه، در سال 60 هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن(ع)، پسرش يزيد را به جاى خود قرار داد. يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علناً مقدسات اسلامى را زير پا مى گذاشت و آشكارا شراب مى خورد. امام حسين عليه السلام از همان آغاز كار با او به مخالفت برخاست . يزيد نامه اى به حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد كه از امام حسين (ع ) براى يزيد بيعت بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) كه حاضر به بيعت كردن با يزيد نبود با خانواده خود از مدينه به مكه رفتند. در اين هنگام مردم كوفه كه از مرگ معاويه با خبر شده بودند نامه هاى زيادى براى امام حسين (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و كوفه بيايد. امام حسين (ع ) نيز مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند. اما با ورود عبيداللّه بن زياد كه از طرف يزيد به حكومت كوفه گمارده شده بود و بسيار حيله گر و بى رحم بود، مردم كوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شكنى كردند و مسلم را تنها گذاشتند. در نتيجه عبيداللّه ، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد. هنگامى كه در ابتدا مردم كوفه با مسلم بيعت كردند، مسلم نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت و به ايشان اطلاع داد كه به كوفه بيايد. امام حسين (ع ) با خانواده و ياران خود به طرف كوفه حركت كرد و در نزديكى كوفه بود كه خبر پيمان شكنى مردم كوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبيداللّه بن زياد كه با شهادت مسلم بر اوضاع كوفه تسلط پيدا كرده بود حر بن يزيد رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به كربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود كه اگر امام حسين (ع ) را به شهادت برساند او را حاكم رى خواهد كرد. عمر بن سعد كه به طمع حكومت رى به كربلا آمده بود از هيچ ستمى فروگذار نكرد. دستور داد امام حسين (ع ) و يارانش را محاصره كنند و آب را بر روى آنان ببندند. ياران امام حسين (ع ) كه از شجاع ترين افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى كه بيش از 72 تن نبودند يكى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى امام حسين (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند. حر بن يزيد رياحى نيز كه ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين (ع ) را مشاهده كرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد. واقعه كربلا گرچه از نظر زمان كوتاه بود و تنها يكروز از صبح تا عصر به طول انجاميد اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا كارى ، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه كربلا دانشگاهى است كه از طفل شيرخوار تا پيرمرد محاسن سفيدش به بشريت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسين (ع ) و يارانش به اسلام حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد. امام حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى ، در سن 57 سالگى در كربلا به شهادت رسيد. مرقد ايشان و برادر فداكارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر كربلا در عراق قرار دارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:31  توسط مسلم
|
کلمات قصار امام حسین (ع) :
:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند . :: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ . :: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد. :: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید. :: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود. :: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست. :: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد . :: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:54  توسط مسلم
|
در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد. در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او ميپرسي خانه دوست كجاست." . . . تقديم به بهترينم که با بودنش منو نجات داد.